داشتم چلچراغ رو ورق می زدم.یه مصاحبه با حضور امیرمهدی ژوله،مرتضی قدیمی،بزرگمهر به همراه معصومه ناصری و خانم شرکت ـ سردبیر و مدیرمسئول ماهنامه توقیف شده زنان ـ ترتیب داده بودن.وقتی شروع به خوندنش کردم اصلآ فکر نمی کردم آخرش این همه سرخورده بشم.همیشه فکر می کردم آدمایی که تو چلچراغن،تیپ فکری بازی دارن.اما شیشه تصورات خوبم بدجوری ترک برداشت.اونجا که ژوله و قدیمی انتظاراتشون از یه زن ایده آل رو تو آشپزی،نگهداری بچه ها،رسیدن به مرد خونه!!،از صبح تا شب تو خونه نشستن رفت و روب و ...خلاصه می کنن.اونجا که زن رو چراغ خونه می دونن و معتقدن اگه چراغ زیاد بیرون خونه بدرخشه،سنت ها و فرهنگمون واژگون می شه!.گرچه خانم شرکت به زیبایی جوابهای دندان شکنی می داد،اما ..
خیلی تآسف خوردم.این روزا بد جوری دیوار اعتقاداتم به بعضی ها داره رو سرم آوار میشه.انگار چاره ای ندارم جز اینکه باور کنم هنوز تو قرن ۲۱ ،تو سنت های قدیمی و نفس گیرمون موندیم.اونجا که وقتی دختری دوچرخه سوار میشه ملت جوری نگاهش می کنن انگار هیولا دیدن.هیچ کس نمی فهمه ما انسانیم.هیچ کس نمی فهمه دوست داریم آزادی رو تو شکل معقولش تجربه کنیم.مخالفان این عقیده،سریع در میان که:چه معنی میده این کارا؟خب خیلی کارا واسه دخترا معقول نیست.
و جواب من اینه:عقل ما رو از دوچرخه سواری،موج سواری،دویدن تو خیابون،شب بیرون بودن تا ساعت ۱۱ بدون الزام حضور یه مرد معتمد و خیلی چیزای ساده ی دیگه منع نمی کنه.اون چه که به آزادی و رها بودنمون زنجیر بسته نگاه های هیز و شرم آوره.قانون هایی که صورت مسآله رو پاک می کنه.
من تابع بی قید و شرط غرب نیستم.همون اندازه که از خیلی چیزهاشون بدم میاد،از یه سری چیزاشون به شدت لذت می برم.یکیش همین برابری حقوق زن و مرده.اونجا که زن رو در کنار مرد تفسیر میکنه،نه پشت مرد.کاش یه ذره یاد می گرفتیم خوبی های فرهنگهای دیگه رو برداشت کنیم نه این که مدام بشینیم از تهاجم فرهنگی غرب اظهار بیزاری کنیم.
چیزی که باید عوض بشه ،دیدگاه ماست.بفهمیم دو نفر می تونن با هم چت کنن.بدون توجه به جنسیت.می تونن به انواع بحثها بپردازن بدون توجه به تن صدا.قبل از هرچیز اندیشه ها رو زیر و رو کنیم نه مردمک چشم ها رو.
و بدونن این کار هیچ منافاتی با مذهب نداره.من مسلمانم.حجابم رو همه جا رعایت می کنم.اما در کنارش با جنس مخالف ارتباط دارم.چت می کنم.بحث می کنیم.دعوا می کنیم.شوخی می کنیم.اما به حریم هم وارد نمی شیم.باید یاد بگیریم شیطان همه جا هست.باید راه مهار کردنشو یاد گرفت.محبوس شدن تو یه چاردیواری که روزنه ای به بیرون نداره، نشان بزرگی نیست.
کسی که افکاری پست داره،در همه حال گناهکاره.چه خودشو حبس کنه چه آزادانه بگرده.
اونچه باید اصلاح بشه،....
من دخترم.از جنس حوا.به زنانگی و ظرافت هایی که خاص منه افتخار می کنم..اما از آزادی هایی که حق منه،نمی گذرم.
۲.فامیل های ما یکی از یکی مزاحم ترن.یه سال پیش که سعید با تلفن حسابی ما رو چزوند.بعدش جابر.حالا هم منصوره.کم سن و سال نیستنا.۲۲،۲۵ و ۲۷ ساله هستن بلا نسبت.با سعید که پس از یه دعوای حسابی قهر کردم.به جابر چون ذاتآ بچه ی خوبیه آوانتاژ دادم.منصوره هم که کلآ از مخ تعطیله.
۳.صبا جان منظورم خود خودت بودی.خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم.راستی من باهوشم.اما واسه فهم منظورت دال بر سکوت مقابل اشخاص مغرور هیچ نیازی به هوش نیست.
۴.....سکوت می کنم.
داشتم چلچراغ می خوندم.دو صفحه کامل رو اختصاص به جواب همکاران در پاسخ به این سوال داده .بود"1 نقطه از سرزمینتان که به آن دلبستگی دارید نام ببرید"
من جزء همکاران چلچراغ نیستم.اما اینجاها رو دوست دارم.
۱ـحرم امام رضا(ع):نوروز 85بود که برای سومین بار رفتیم مشهد.غروب یکی از روزهای عید تو اون هوای سرد بعد از نمازتو حیاط بزرگش نشستم و با خدا رازها گفتم.و یکی از بزرگترین تصمیمات زندگیم گرفتم…اون لحظه احساس می کردم درست در نقطه ثقل زمینم.
2-بوشهر:پایگاه هوایی.لاین شماره 492.پلاک 7.بهترین روزهای کودکی تا 8 سالگی اونجا تو اون زمینای خاکی آفتاب های داغ و هوای شرجی گذشت.با زینب و ایمان و حامد و بهترین دوستم محمد که همیشه صداش می کردیم "مملی".یه پسر خوب شیرازی.حالا سالهاست که هر دو شیرازیم…و سالهاست که مملی و تمام خاطره های کودکیم رو گم کردم.
3-اتاق انجمن اسلامی دانشکده داروسازی اهواز:چه بسیار روزها که تو این اتاق دلباز خاطره هامونو رج زدیم.
4-خونه مریم و ناصر:که اگه نبود شبهای یلدا و تلد مریم و سارا به این زیبایی به خاطره ها گره نمی خورد.
5-اصفهان:شهر من.شهر خاطره های محو..دیگر هیچ نشانی از حس آن روزهای پچ پچ های در گوشی با آسیه دعواهامون با راضیه و پول رو هم گذاشتنامون واسه خریدن شیرین عسل نمونده.اما هنوز اصفهان شهر من است.شهری که این سالها فقط از آن رو که پیکر عزیزی را در خود جای داده تا ابد گرامی خواهد ماند.
6-گرگان:تو راه شمال سال 79 بود که یه شب تو این شهر همراه خانواده خاله تا نیمه های شب خندیدیم و همون جا روی چمن های سبز و مرطوب خوابیدیم.مزه نون و کالباس و خیار شوری که اون شب زیر نور کم رنگ چراغهای نئون خوردیم همیشه زیر زبونمه.
7-قشم:یادش به خیر.با اتوبوس دریایی رفتیم جزیره .چقدر مرتضی مسخره بازی در آورد.خوشمزه ترین غذای عمرم همون دو پیازه ای بود که ظهر چقدر به دادمون رسید!
8-پارک دولت اهواز:زیر پل کیانپارس.یکی از روزهای اسفند 85 یکی از بهترین دوستان زندگیم رو یک بار برای همیشه دیدم..باقی بماند…..
9-اتاق 206 خوابگاه گلستان 1.چه شبها که با رویا و مهتاب و شهربانو و بقیه بچه ها به صبح رسید و چه بسیار لحظه ها که تو این اتاق 7 نفره بهترین ثانیه های عمرمون شد.
10-روستای زیبای مادربزرگم.سرچشمه با اون ماهیهای قرمز قشنگ.دیوارهای کاهگلی.نون تازه.باغ های سبز.زمستان های برفی و مهربان ترین دلهای دنیا..به آسمان رفته اند حالا و قلبهای صمیمی زیر خروارها خاک مدفون است.
این یه بازی وبلاگی نیست.اما از این دوستان دعوت می کنم از دل بستگیهاشون بنویسن.از مکان هایی که ارزششون بیشتر از مشتی سنگ و خاکه..
ماندانا
سارا
راحیل
صبا
چهار شنبه شب رفتم خونه مهتاب اینا.بعد از عمری بالاخره زنگ زد.تا 5 عصر تو دانشکده با ماندانا و پیام و حسنی و هستی و غیره و ذالک تو سر و کله هم می زدیم.عصری یک عدد لاشه سوار تاکسی بود.یه عرب 50 یاله ترکیده سوارمون کرد و بعدش یه مرده همزمان همون مسیر منو گفت.اینم گفت نخیر.فکر کرده من تاکسیم.تو دلم گفتم خدایا به دادم برس.دزدیده شدم.هی بلغور می کرد که اینجا خونتونه؟گفتم آره.
خلاصه هر جا بخوای ما در خدمتیما...
نخیر ممنون.
...
آخر سری دو برابر پول گرفت!!!
_سمیه کجایی پس؟
من:دارم میام.سوار تاکسیم.
_بدو پس.می خوایم بریم بیرون.الان جا پارک گیر نمیاد.
من:بببلهههه.خیلیییی ممنون.
نیم ساعت بعد...در پاساژ کارون.
1 ساعت بعد در پاساژ کارون....
3ساعت بعد در پاساژ کارون...
من دیگه کاملا مرده متحرکی بیش نبودم.
...
بچه ها من دارم میمیرم.بریم دیگه.
_آره بریم.
20دقیقه بعد در پارکینگ پاساژ.
2 ساعت بعد در همان پارکینگ..
ترکیدیم رفت.
....
یه نیم ساعتی تو راه...سپس پیتزا آتنا.
من عین بت.
منظر:سمیه تو چرا اینقد دمغی؟چته پس؟
من:خسته ام خیلی.
_تو که هر وقت میای پیش ما یکر و خسته ای.
من:چیکار کنم خب؟وقتی دعوت می کنین که کار دارم.
_خب می تونی نیای.دعوتو رد کن.
من:آها از این به بعد رد می کنم.
_خب آخه تو همیشه به ما انرژی می دادی.
من:یه بارم شماها این کارو بکنین.خسته ام از همین.
_....
1.5 ساعت بعد
غذا آورده شد.عین گرگ خوردیم.به اندازه ی یه پیتزا مونده بود که احساس سیرمونی بر وجودمون مستولی شد.اول از همه حسین.خلاصه هوار کشان درخواست یک عدد جعبه کردیم.از اونجا که همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد یه 1 ساعتی طول کشید این مورد هم.در این ساعات معده کمی به خودش کش و قوس داد وغذاها رو فرستاد تو.بله بدین ترتیب ما بقیه غذاها رو هم هاپولی کردیم.اول از همه حسین!!داشتیم به سرعت قورت می دادیم که دیدیم آقای عزیز با سرعت یک جعبه آورده اعلام معذرت خواهی می نماید.حسین هی مسخره بازی در آورد هی ما خندیدیم.منظر گفت هااا اومدی رو فرم.
گفتم آره چون شماها باعث خنده من شدین این بار...
....
خسته ام خیلی.از همه چیز.از همه کس.
میرم خونه.یه مدت موبایلمو خاموش می کنم.
پ.ن:
خورشید بودن همیشه زیبا نیست.خورشید می بخشد.بی انتظار حتی ذره ای بازگشت.ما انسانها انقدر بزرگ نیستیم که آفتاب باشیم.بر همه بتابیم حتی اگر نخواهیم.
می خواهم ماه باشم.انعکاس زیبای نور.زیبایی و نشاط را به شبهای تار بسیار خواهم بخشید....اگر زیبایی و نشاطی مرا روشنایی بخشد..
امتحانات تموم شد.
اینم از ترم آخر.
هنوز اهوازم.واسه سمیانار سراسری دانشجویان داروسازی سراسر کشور.
......
رفتم بلیطمو کنسل کردم واسه تز.
امروز دیدم ماده ی مورد نظر خراب شده.
می مونه واسه مهر...
دعا کنید.
مشغولیم...
برمی گردم.
به زودی.
با کلی حرف.
من سمیه، به دلیل ایام امتحانات و حجم دروس مربوطه به مدت طولانی از حضور همگی مرخص می شوم.به قول انجمن شهدای بایرن مونیخ،مرخصی رسمی تا آخر تیر.
دوستان هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستم.
اصلاحیه:
سلام.من وجدان بیدار نویسنده هستم.ایشان یک معتاد تمام عیار در زمینه ی نت هستش.حرفهاشو جدی نگیرید.اگه تو جهنم هم بره از یه سوراخ سمبه ای یک عدد رایانه کش رفته و اونجا هم که سسیستم بدون سیم و ...آره دیگه![]()
خلاصه اگه فکر کردید نمیاد خیلی ساده هستید.چون اگه بمیره هم روحش به نت سر می کشه.
.....................................................................................................................................
پ.ن ۱:وجدان ها همیشه راست می گویند.
پ.ن ۲:حالا ما یه خداحافظی کردیما.می خواستم حفظ کلاس کرده باشم که این وجدان پته رو ریخت رو آب.
پ.ن۳:هروقت شهدای بایرن مونیخ رفتن مرخصی رسمی...ما هم می ریم.![]()
و دختران روستا در آرزوی شهر می میرند.
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنن
و مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.
کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه ی خود نمی رسد؟
تناسخ.راستش هیچ وقت به تناسخ اعتقاد نداشتم.اما به سایتی که تو بلاگ قرار داده شده بود رفتم تا واسه سرگرمی هم که شده ببینم من تو زندگی قبلیم چه جور ادمی بودم.
در سال ۱۵۵۰در منطقه مگنولیای نو (کسی می دونه اینجا کجاست؟!!)زاده شدم و مرد بودم!!!شیمیدان،کیمیاگر یا تولیدکننده سم بودم.
عاقل،خردمند و یک انسان کامل.ماتریالیست،مادی گرا و بدون باورها و اعتقادات ماورایی.انسانی که به ضعفا و فقرا کمک می کرده.
تجربه ای که از زندگی قبلیم کسب کردم و در زنگی کنونی باید به کار ببندم اینه:
باید عشق ورزی به خود رو در قلوب مردم گسترش بدم و امید رو در دلهاشون بکارم.
بدونم جاه طلبی همه چیز نیست و ثروت واقعی درون من نهفته است...
تا حالا پنج نفر همین حرفو بهم زدن و نمی دونم چند نفر اعتراف نکردن اما همین حسو دارن...
یه جمله ای از یه بزرگی خوندم:
مردم حتی وقتی از شما می خواهند از آنها انتقاد کنید هم در واقع منتظر تعریف شما هستند
بهش رسیدم.
همین پریشب...
دیدم هشدار به جاییه.
یادم رفته بود کجا زندگی می کنم.
برداشتم...
همین.