تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

قالب وبلاگ عوض شد.اگرچه همچنان همان قبلی را دوست داشته و دارم.

ولی فکر کنم کمی شعور بد نباشد.

مریم و مینا به من گفتند قالبت اشک آدم را در می آورد.

و خیلی های دیگر نگفتند اما اشکشان در آمد از این همه سیاهی و سیاهی...

ممنون که گفتید..

ممنون تر که صبورانه این سلیقه را تحمل کردید...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط سمیه| |

میان 6 میلیارد آدم زنده زمین چند نفر مرا دیده اند؟ من چند نفر را دیده ام؟ چند نفر با شادیهایم خندیدند؟چند نفر با غمهایم گریستند؟چند نفر را درک کرده ام؟با چند نفر درد دل کرده ام؟کجاها رفته ام؟آنروز که از بالا به زمین نگاه کردم خانه ما کجایش بود؟ا ایران را تشخیص دادم؟اصلا زمین را دیدم؟امروز که از زمین به آسمان نگاه کردم توانستم تشخیص دهم که آبی آسمان از چیست؟آنشب که برای اولین بار در طول 24 سال زندگی و در پس اینهمه جغرافیا خواندن ، تازه جغرافیای درک و تجربه مرا در برگرفت و از تصور اینکه زمین است که به دور خورشید می چرخد که روز را به شب وصل می کند نه خورشید، وحشت کردم چه کسی پاسخ مرا داد که اگر زمین می چرخد و اینهمه با سرعت که در طی 12 ساعت شب را به سحر فردا وصل می کند چرا من گردشش را نمی فهمم؟ اگر زمین یک کره سیبی است چرا آنان که آنطرف آنند پرت نمی شوند توی کهکشان؟

من در برابر مورچه ها غول پیکرم.دریا در مقابل من.اقیانوس در مقابل دریا و زمین در برابر اقیانوس . مشتری در برابر زمین و خورشید در مقابل مشتری. . .  و این قصه ایست که تا بی نهایت ادامه دارد.تا ابدیت.

خدایا چه چیز باعث شد من کوچک، من خیلی خیلی کوچک ، منی که حتی ذره هم نیستم.من که اصلا نیستم خود را بزرگ بدانم؟ وقتی از شکوه هیمالیا مو بر تنم راست می شود. وقتی اختراع ادیسون را بزرگترین اتفاق فیزیک تاریخ می دانم.وقتی هیتلر و آتیلا را خونریز ترین.وقتی یکی از آرزوهایم رفتن  به نیاگاراست و دیدن یک هنرپیشه را واقعه مهمی می دانم.وقتی از دیدن صحنه زایمان غش میکنم.وقتی آنقدر ضعیفم که یک تب ساده می تواند مرا 3 روز در تختخواب بخواباند. وقتی از دیدن مارمولک وحشت می کنم. وقتی حقوق 1 میلیون تومانی مرا غرق شادی میکند وقتی تحمل گرمای خوزستان و سرمای تبریز را ندارم. وقتی باب میل نبودن ناهار ظهر، اخمهایم را در هم میبرد. وقتی شیطنت های ایمان و مالیدن شکلات صبحانه اش روی فرش را مصیبت می دانم فقط چون  دستبافاست و  سه میلیون بابتش هزینه کرده ایم. وقتی همیشه نماز صبحم قضاست و من ککم هم نمی گزد. وقتی نماز خواندن آدمهای اطرافم را هنر می دانم نه وظیفه. خدایا وقتی حتی آنقدر کم ظرفیتم که حماسه عاشورا در ذهنم نمی گنجد.. وقتی آرزوهایم، وقتی دلخوشیهایم، وقتی ترسهایم، وقتی گرفتاریهایم اینهمه کوچکند...خدایا چطور خود را بزرگ می دانم؟

وقتی یک تمساح می تواند مرا ببلعد و من حتی قدرت جنگیدن نداشته باشم. خدایا چه چیز؟ چه چیز مرا اینهمه مغرور می کند که مقابلت قدعلم کنم؟ خدایا من کیستم؟ اصلا کسی هستم؟ تو کیستی؟ تو کیستی که اینچنین صبور، مرا، ما را و این همه ناسپاس و سرکش و یاغی را در آغوش کشیده ای، میکشی و ...خواهی کشید.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |

خدایا زین شگفتیها دلم خون شد

دلم خون شد

سیاووشی در آتش رفت و زان سو...

خوک بیرون شد..

                                          دکتر شفیعی کدکنی.

 

پ.ن:اوضاع خرابه.

از نظر انسانی البته.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط سمیه| |

۱.یکی از دوستان گلم یه کامنت خصوصی گذاشته واسم یه شعر بسیار بسیار زیبا گذاشته توش.البته دو تا. یکیش طنزه یکیش مال منه. یعنی دارم دیوونه میشم بسکه قشنگن.می نویسمشون تو دفترم.

راستی بهم گفته ایشون(یعنی من) دل ندارم.به عبارتی سنگدلم!

می گم نکنه باشم؟

 

۲.یه کلیپ زایمان طبیعی دیدم . کل کلیپ ۴ دقیقه بود.من ۲۵ بار زدم رو استپ تا فیلم تموم شد.تازه صداشو هم قطع کرده بودم داد و فریادای زنه رو نشنوم. فشار خونم افتاد. دهنم هم تلخ شد!

من طی یک عملیات خفن گفتم من بچه دار نمیشم.چی؟سزارین؟ اونو هم آخه کلیپشو دیدم بدبختی.اون دیگه از این یکی صد پله بدتر!

 

۳. اخلاقم شده مث سگ. حوصله موصله نداریم.هی هم به این و اون فحش میدیم.

 

۴.آقا من بدبخت اینترنت ندارم.کامپیوتر که سالگرد مرگشو باید بگبربم چند وقت دیگه.لپ تاپ مبارکم رو هم که مردشورشو ببرن کلا.

 

۵.مخلصیم کلآ.

 

۶.صبح تا شب مث اسب دوندگی میکنم. کمبو.د خواب دارم در حد مرگ.

 

۷.مجددا ممنون.شعرت فوق العاده بود به خدا دوست عزیزم.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سمیه| |

ای صمیمی ای دوست...

تو لبت همچو صدف

خنده ات مروارید...

و نگاهت دریا..

 

تو کلامت شیرین

همچو یک شاخه نبات

تو کلامت رنگین

رنگ یک موج که از قلب و تنت می آید

گاه آهسته و گه داد زنان می آید

همتت سبز چو یک سروستان/ که ندیده ست خزان

و دلت سرگردان

 

و به گردو ماند قلب آن یار گران

که بود سخت به ظاهر و درون نرم بود/گر که ره یابی به میان

 

تو دمت سرد و گهی گرم مثال الفصل است

گه به رسوایی خورشید و گهی چون برف است...

 

جزر و مد ماند اشکال حضورت که نمایان کند آن روح درونت

در ته خط چه بگویم

که بود فهم دورنت اندکی بیشتر از حرف برونت

و ۲ صد حیف نخواهد *

که نمایان کند آن سر درونش اینجا

 

*: همان دوست عزیزی که این شعر را در وصف من سرود...و از من خواست اسم او را اینجا نیاورم...

پ.ن:ممنون.برای شعر زیبایت...اینجا ثبتش کردم.حتی اگر نباشم و نباشی شعر تو اینجاست...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط سمیه| |

تنها عده معدودی به این فکر میکنند که تو چقدر "انسانی"...

و عده بسیاری به این نگاه می کنند که تو چقدر "زنی" !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط سمیه| |

۱.آقایی اومده داروخونه.میگه شربت سانستول دارین؟میگیم نه.ولی ولی انواع دیگه شو داریم.میگه نه الا و بلا من همونو میخوام.میگیم چرا حالا گیر دادی به سانستول؟میگه بچه م ضعیفه.غذا نمی خوره.بردمش حرم امام رضا!! میگیم خب چه ربطی داشت حالا؟میگه آخه خادم حرم بهم گفت سانستول بخرم!!!

نتیجه: داروساز کیلو چند کلا؟ یا " وقتی خادمان حرم به روز میشوند" یا " امام رضا هم دیگه داره می فرماید بابا این همه پیشرفت علم.واسه غذا نخوردن بچه تونم دیگه شفا می خواین؟"

 

۲.آقا شیاف استفاده کنید.به جون خودم،این تن بره زیر خاک،یعنی یه چیز توپیه که نگو. حالا بیا حالی این ملت شریف بنما که شیاف از جای بدی وارد بدن نمی شه ها.همون جا که آمپول می زنین یه ۱۵ سانت اینورترش.تازه لازم هم نیست کسی حتما یه جایی از شما رو ببینه.راحت و خودکفا

نتیجه:شیاف عشق من!

 

۳.ما روزه ایم.داریم غش میکنیم.ساعت ۶.۱۰ دقیقه هست.۵۰ تا مریض رد می کنیم.ساعت را می نگریم.ساعت ۶.۱۰ دقیقه است. ۶۳ نفر را راه می اندازیم.ساعت ۸ است؟ نخیر.ساعت کماکان ۶.۱۰ دقیقه ست.کفرمان در آمده مثال شتر وقتی عصبانیست. آقای " الف" یکی از پرسنل رو کردهع به من و قیافه زار مرا که می بیند در کمال جدیت می گوید" خانم دکتر موافقین یه شیاف بیزاکودیل بکنیم تو ساعته؟"

من از خنده اشک در چشم آورده و از جچلوی مریض ها خود را به قسمت پشتی داروخانه پرت می کنم.جهت اطلاع:بیزاکودیل در درمان یبوست حاد استفاده می گردد!

 

نتیجه: وقتی می گویم شیاف را عشق است نگویید نه!

 

۴.کوثر کلاس رانندگی می رود.فقط هم بلد است رو به جلو برود.در یکی از جلسات، یک موتوری جلوی رویش سبز میشود و او هم انگار هوا دیده همچنان پا بر گاز پیش میرود.ماشین با ترمز آموزشگر متوقف می شود.ایشان رو به کوثر کرده میگوید دختر حواست کجاست؟داشتی لهش میکردی.

کوثر: مگه کلاس آموزشی نیست؟تو آموزشی که آدم به کسی نمیزنه!!!!

نتیجه: دوستان بنده کماکان با بنده عین سیبی هستند که از وسطمان دوچرخه رد شده باشد!!

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سمیه| |

آقا یکی ما رو دریابه.یعنی مث خر گیر کردم تو گل.

از اون ور داروخونه از صبح ساعت ۸ تا شب ساعت ۹ مث اسب کار میکنیم.شب جنازه میرسم خونه.از اون ور اینترنت ندارم.

خلاصه اوضاع قمر در عقربه...تا قمر در عقربه حال ما همینه!!

هستیم خدمتتون.

الان از کجا آپ کردم؟

قربون آی کیوتون برم.خب معلومه از داروخونه!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط سمیه| |

با احساس باش اما احساساتي نباش!



پ.ن بي ربط: سوژه طنز نداشتم.دستم افتاد امروز به لطف اين دولت عزيز.

دوستي اس ام اس داده كه اخبار ساعت 7 رو نگاه كن.يهوتيل يكي از عوامل!!! اغتشاشات اخير كه ظاهرا عضو ستاد بوده و ... در حالي كه زير چشماش به اندازه سه تا بند انگشت گود افتاده و عنقريبه كه ولو شه رو زمين :

با اينكه من يك اقليت مذهبي هستم اما در زندان با من خيلي خوشرفتاري كردند.من قبلا 8 تا بند انگشت زير چشمم گود بوده.الان به مرحمت ايشون ها!!‌شده 3 تا.

مهرداد: به نام خدا.انشاي خود را با عنوان" چطور شد كه ايطور شد آغاز ميكنم".

من ازآقاي موسوي شكايت ميكنيم.نه ببخشيد ميكنم كه چرا ما پيروان خط رهبري را اينگونه كردند.ما بچه هاي خوبي بوديم.من خودم هر روز به بيت رهبري مي رفتم و سلام عرض ميكردم و خاك پايشان بودم.آقاي ميرحسين ، (معلم تذكر ميدهد كه مهرداد جان فرزندم، با بزرگتر از خودت مودب باش.به اسم كوچيك صدا نزن.مگه من برات ننوشتم موسوي؟خوبه داري از روي كاغذ مي خوني ها.از خودت چيزي در نيار.فقط اونو كه من نوشتم بخون.چشم از كاغذ برندار) بله آقاي موسوي شما چرا با ما جوانان نفهم اين كار را كرديد؟حالا ما نمي فهميديم.احتمالا شما هم نمي فهميديد!!(معلم اندكي خجالت مي كشد كه چرا اينجا را براي شاگردش بد نوشته.ولي كار از كار گذشته است!)



عقل نوشت: خدا وقتي ميخواد كسي رو رسوا كنه عقلو ازش ميگيره.10 نفر از عوامل نامرد اغتشاشات انجا بودن.حالا به زور ميشد يه آدم 60 كيلويي توشون پيدا كرد كه.خب حالا آدم قحط بود اين يهوتيل بدبختو پيدا كردين كه بهش ديكته كنين بگه تو زندان خيلي باهاش خوب بودين عليرغم اينكه اقليت بوده؟!! خراب افتخاراتتونم كلا. آخر مذهبين كه با يه اقليت خوب تا كردين.بارك الله!!!

يا مثلا يه روز كامل به مهرداد وقت مي دادين درسو از حفظ بگه.آبرو ريزيه خب از رو كاغذ خوندن. واسه اطمينان مي كردينش تو انفرادي تا حسابي درو با خودش مرور كنه.



سميه نوشت: حالا درسته ما گاويم. ولي خداييش از خر بيشتر حاليمونه!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سمیه| |

همیشه شاگرد اول بودم. هميشه وظيفه ای جز این نداشتم. باید به مدرسه نمونه دولتی میرفتم. باید کنکور دانشگاه سراسری قبول میشدم. باید داروسازی قبول میشدم. باید شیراز قبول میشدم.اهواز در آمدم و این اولین گناه من بود.

پس از آن باید در علوم پایه رتبه می آوردم. باید همه درسها را پاس میکردم. باید هیچوقت از زندگی خوابگاهی گله نمیکردم. باید اولین نفری می بودم که از ورودی 82 داروسازی اهواز، از پایان نامه ام دفاع و فارغ التحصیل می شدم. تقریبا جزو آخرین افراد فارغ التحصیل شدم و این دومین گناه من بود.

 

همیشه دختر بودم. باید همیشه تمیز و مرتب می بودم. باید همیشه به جای بلند خندیدن از ته دل لبخندهای متین می زدم. باید در خیابان دوچرخه بازی نمی کردم. باید وقتی در ماشین نشسته بودیم هندزفری موبایلم را در گوشم نمی گذاشتم. باید کمتر اس ام اس بازی می کردم.  باید زودتر از 9 شب به خوابگاه برمیگشتم. باید شب را خانه دوستان نمی ماندم. باید...

من خیلی وقتها ژولیده بودم.خیلی وقتها موهایم را شانه نزدم. گذاشتم ابروهایم پر شوند و  برشان نداشتم وآرایش نکردم و از کنایه های دوستان که : یکم به خودت برس به آسانی گذشتم. خیلی وقتها قهقهه زدم. در خیابان ساعتها دوچرخه بازی کردم. هندزفری موبایل را در گوشهایم گذاشتم و از پنجره ماشین آدمها را نگاه کردم و در خلسه آهنگها غرق شدم. آنقدر اس ام اس زدم که هزینه موبایلم سر به فلک کشید. گاهی 9.45 دقیقه به خوابگاه امدم. خیلی شبها را خانه ماندانا ماندم. با رویا کرم تاکسی مرسی سوار شدن را تجربه کردم. به قیافه راننده تاکسی ها از پشت شیشه عینک زل زدم. با پسرها چت کردم. از یک راننده تاکسی خواستم سی دی هایده اش را به من بفروشد. با دوستم و دوست پسرش شام مفصلی در پیتزا پیتزا خوردیم. مزاحم تلفنی شدیم. لج همکلاسی های پسر را در آوردم. در خیابان بستنی قیفی لیس زدم. .. و گناهان من از شماره خارج شد.

اما...

 هیچوقت خودم را در قبال چیزی نفروختم. موجودیتم را به حراج هیچ نگاهی نگذاشتم. انسانیتم را در گنجینه ای ارزشمند نگاه داشتم... و این، در قبال تمامی آن گناهان ناچیز، چون خورشیدی میدرخشید..چون خورشیدی میدرخشد... و زنده ام تا چون خورشیدی، درخشان نگاهش دارم.

 

یاغی شدم.یاغی...

و این یاغی را از هرکس دیگری در جهان، دوست تر می دارم.چون خود من است... با تمام گناهان. با تمام بی آلایشی..

 

 

پ.ن:این وبلاگ مدتی به روز نمی شود.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin