تبليغاتX
رقص سایه ها




















رقص سایه ها

1.عاشق اين دكه هاي روزنامه فروشي ام من.اونقدري كه ديدن يه دكه پر و پيمون روزنامه فروشي كه از دو و ديواراش مجله س كه آويزونه منو سر ذوق مياره عمرآ يه طلا فروشي با اون زرق و برق طلاهاش نمياره.البته در اين كه من غير آدميزادم شكي نيست.تو داروخونه بيكار بودم.داشتم حساب ميكردم اگه بخوام برم نزديكترين دكه چقدر طول ميكشه.ديدم خير سرمون تو مركزي ترين بيمارستان شهريم اما دقيقا تا اولين دكه يه چيزي حدود يه سال نوري فاصله س.دكه جون كاش نزديكتر بودي !


2. پريروز رفتم همايش بزرگداشت توانمديهاي بيماران ام اس. اين دفعه بالغ بر 400 نفر آدم تو همايش بودن. تو يه سالن بزرگ و پر نور. وقتي داشتم يه تيكه از مسير برگشتو پياده ميومدم و از شدت سرما دست به سينه راه ميرفتم هيچ چيز نمي تونست لبخندمو ازم بگيره. خانم نعمت الهي داد ميزد حالتون خوبه؟ ما فرياد ميزديم عالي.با مشت هاي گره كرده. زندگي خوبه؟ داد ميزديم عالي. اومدم داروخونه آقاي كشاورز زنگ زد و گفت امروزتون چطور بود خانم دكتر؟ با صدايي پر شعف گفتم عالي.

زندگي هميشه عالي باش.



3.ما كماكان با خواهر بزرگه سر سنگينيم.صبحها با ماشينش نميريم سر كار. از اونجا كه از خونه تا محل كارم فاصله يه چيزي حدود مسافت زمين تا ماهه.اينه كه روزي يك ساعت و اندي تو راهم تا برسم. بلند شدم صبحانه بخورم.مامانه در اومده ميگه پاشو با بدري برو.ميگم خودم ميرم. برگشته ميگه چقدر مغروري.خدا به داد اوني برسه كه مي خواد بياد تو رو بگيره.ميگم هر خري اومد بهش بگو من مغرورم تا بره. ميگه آخه هيچ خري هم نيماد بگيرتت. بنده از خنده در حال انفجارم.چون فهميدم مامانم چقدر پايه س. ولي جو جوريه كه بايد خنده گرامي رو همراه با چاي شيرين بفرستم پايين.

واسه اين كه كم نيارم ميگم خدا پدرتو بيامرزه.خب ديگه غمت نباشه.چون كسي بدبخت نميشه.


4.ساعت 7 صبح بلند شدم همچين كه پامو از اتاق گذاشتم بيرون رفتم رو ويبره. اتاق من دقيقا كنار دره.از اونجا كه روزانه 4 نفر 400 بار درو باز و بسته مي كنن اينه كه لاي در هميشه بازه.همه هم به هم ميگن رفتي بيرون در رو ببندا.ولي همه هم عين همن.يه گوش دره اون يكي به دروازه گفته زكي. خلاصه ويبره كنان رفتم تو حياط كه برم دستشويي.دستشويي داخل خونه ايه فرنگيه.به گروه خون ما نمي خوره. ميبينم داداشه همچين خوشحال وايساده وسط حياط با يه پليور ساده.ميگم تو خواب نداري سر صبحي اومدي اينجا؟ ميگه نه.تازه نيگا يه دوچرخ جديد خريدم. ميگم تو سردت نيست؟ ميگه نه لباس پوشيدم كه. ميگم نه تو رو خدا بيا لخت بيا تو سرما سوار دوچرخه شو.

ما خانوادگي خل و چليم.



5.بابام رفته دستشويي.برگشته ميگه 2 تا هزارپا كشتم.من بي تفاوتم. علي آقا شوهر خواهر جان ميگه: جدي؟ مامانم ميگه: مگه هزارپا داريم؟ بابام ميگه آره.لامصبا اگه برن تو گوش پدر پدر صاحاب آدمو درميارن. من بي تفاوتم. علي آقا ميگه جدي؟ مامانم ميگه:اووووو آخه هزارپا تو دستشويي چيكار داره به گوش؟ من خنده م گرفته. علي آقا ميگه : آره واقعا جدي. بابم ميگه:حالا منم نگفتم كار داره. نگفتم كه مي خوايم بريم تو دستشويي بخوابيم كه .همينجوري گفتم. من از خنده در حال انفجارم. علي آقا ميگه: آره راست ميگه جدي. مامانم واسه اولين بار تو عمرش هيچي نميگه.



6.يكي از همكاران به شدت عقيده دارن كه من به شدت دوست داشتني و داراي انرژي مثبت هستم.



7.اگه فكر كرديد متن شمره 6 دروغه اشتباه فكر كرديد چون واقعا چندين بار بهم گفته. ولي اگه فكر كرديد نوشتمش كه از خودم تعريف كنم درست فكر كرديد.تازه خيلي هم خوشحالم.كي بدش مياد رو مردم اثر مثبت بذاره؟


نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط سمیه| |

۱.رفته بودم انجمن ام اس.بین آن همه بیمار ام اسی انگار تکه دور افتاده و غریبی بودم.

گاهی حس می کنم لحظه ای جلو و عقب رفتن زمان رسیدن تو به یک قرار، محل کار، اتوبوس، مترو و به خیلی چیزها و جاها و آدمها می تواند تو را به دنیای جدیدی معرفی کند.به آدمهای جدیدی.... و بعضی وقتها به این حس ایمان می آورم.

مثل همان عصر شنبه ۱۸ روز پیش.که با ۴۰ دقیقه تآخیر، مثل همیشه جدیو تیز، بدون اینکه آدمها و نگاههاشان مرا به چهره ای آشنا دعوت کند، میگذشتم از حیاط بیمارستان که صدایی آشنا گامهایم را معطل کرد. خانم دکتر سلام. آقای کشاورز بود. دعوتم کرد به سمیناری که قرار بود ۲۰ دقیقه بعد در سالن اندیشه برگزار شود.

رفتم.شاید برای گذران وقت در بیمارستانی که عصرهایش دلگیر دلگیر بود.نمی دانستم هر شنبه، میشود روزهای تمدید عاشقی من با خدا.

رفتم و آنجا با آقای فرهنگ آشنا شدم.با خانم نعمت الهی.با شکوفه و سعیدو آنهمه آدم متفاوت.با خدا...

دیدم و ایمان آوردم میشود خندید.مثل سعید با آن قامت بلند.می شود خنداند باز هم مثل سعید.میشود شادی مجلس شد.میشود شکوفه بود.شیرینی تعارف کرد.شیطنت کرد و با همه اینها میشود ام اس داشت.میشود یک شب در میان بتافرون تزریق کنی و با صدای فریادت کودک ۲ ساله ات را بی خواب. و میشود این قصه تلخ را چنان بگویی که صدای خنده های یک جمع ۷۰ نفره گوش فلک را کر کند. میشود لنگ زد مثل شکوفه که هم سن من است و شاید کوچک تر و میشود خندید و لنگ زد و راه رفت و راه رفت و لبخند زد به پهنای ابدیت.به عمق زندگی.

می شود مثل علیرضا بود.که همیشه با ویلچر می آید و میشود همسر علیرضا بود که با عشق، ویلچر همسرش را هل می دهد.به جلو، به آینده.

من آنجا هخامنش را دیدم.جوان برازنده ای که از زرتشت نبی سخن گفت. او که ام اس خود را یک معجزه می داند برای زیستن.او که حرفهایش به افسانه ای برای دلخوشی میماند اگر با لحن مصمم خودش نمیشنیدی.

من آنجا به اندازه تمام این عصرهای دلگیر، این روزهای ناسپاسی، این شبهای اندوه..خندیدم.انجا که آقای فرهنگ ما را به کودکی هایمان دعوت کرد.دست زدیم و خندیدیم.دست زدیم و خندیدیم.کودکانه،رها، با هم.

آنجا که موبایل سعید زنگ می خورد و میگفت:بچه ها دوستم زنگ زده میگه کجایی؟دیوونه خونه س اونجا؟ میگم نه بی شعور.تو انجمن ام اس هستم.

شکوه محبت را دیدم.بین آدمهایی که از من سالمترند.زندگی را می فهمند و سپاس را...سپاسگزاری را..

سعید جمله قشنگی به جمع هدیه داد با این مضمون:

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم.غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت...

آقای کشاورز از شما ممنون.

خدایا از تو سپاسگزارم. که بی نظیری.بی نظیر.

 

۲. این روزها مملو از عشقم.آرام و رام...

 

۳. مثل کبریت کشیدن در باد.دیدنت دشوار است.من که به معجزه عشق ، ایمان دارم...میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد.هر چه باداباد...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط سمیه| |

از اونجا که کلآ بنده یک چیزی در مایه های طلوع و غروب خورشید به صورت همزمانم همچین که یه پست آپ کردم با این عنوان که: نوشتنم نمیاد.نوشتنم اومده.

۱.مادر اینها بنده را پیچانده و در منزل مسکونی یکی از خواهرها ولو گردیده اند.به جان خودم راست میگم.الان همه دراز کش یا لمیده بر مبل ب دارن غیبت اینو می کنن یا غیبت اونو.خلاصه ما آمده ایم خانه.کلید کجاست؟دست مادرجان!! ما به طبقه بالا آمده و در منزل خواهر اون یکی جان(دروغ گفتم این یکی اصلا هم جان نیست.باهاش قهرم) نشسته ایم.من هستم و عرفان و شوهر خواهر.به شوهر خواهره میگم حوصلمون سر رفته چیکار کنیم؟ خیلی جدی میگه:برو نماز بخون پشتش دعای بارون کن!!!

۲.اومدم خونه.سه سوت خود را در اتاقم پرت نموده ام.میبینم به به .به به . یک عدد فیش موبایل روی تخت خودنمایی میکنه.مبلغ مورد نظر ۱۰ تومن؟۲۰ تومن؟۳۰ تومن؟ ساده اید کلا.ایشون ۵۷ هزار تومان بودند. مادر گرامی از آشپزخانه داد میزنن:سمییییییییییهههههههه.من میگم بلهههههههههههههه؟

میگه:قبض موبایلتو دیدییییییی؟ میگم :آرهههههههههه. میگن:خجالت بکشششششششش. میگم: باشهههههههههههه. ( به جون خودم عین واقعیت بود.نه کسی عصبانی شد.نه لحن صدا غیر عادی بود.)

 

۳.آقا یکی به ما حالی کنه فلسفه نظر خصوصی چیه؟ یکی اومده نظر گذاشته وبلاگت خیلی زیباست.به منم سر بزن! فکر کنم به حال اجتماع دل سوزونده.از اونجا که فقط وب من خیلی زیباست میخواسته بقیه رو نا امید نکنه.گفته در گوشی به خودم بگه بنده خدا.

 

۴. آقا خوردن چیپس، پفک و کلا مزخرفاتی از این دست تا اطلاع بعدی تعطیل.

 

۵.زندگی زیباست.نه؟

 

۶.خدایا ! آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم..و آنچنان بمیران که به وجد نیاد دلی از نبودنم.

 

۷.هفت عدد قشنگی ست...و مقدس.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط سمیه| |

كسي ميدونه من چرا تازگيا مطلبم نمياد؟

!!!!

سمي چرا اينجوري شده يعني؟

!!!!

اين سمي رو دوست دارم و دوست ندارم...

!!!

روزگار غريبي ست نازنين!!!



گاهي تو حتي لب به سخن نگشوده اي...

و من به پايان آنچه خواهي گفت رسيده ام...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط سمیه| |

قالب وبلاگ عوض شد.اگرچه همچنان همان قبلی را دوست داشته و دارم.

ولی فکر کنم کمی شعور بد نباشد.

مریم و مینا به من گفتند قالبت اشک آدم را در می آورد.

و خیلی های دیگر نگفتند اما اشکشان در آمد از این همه سیاهی و سیاهی...

ممنون که گفتید..

ممنون تر که صبورانه این سلیقه را تحمل کردید...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط سمیه| |

میان 6 میلیارد آدم زنده زمین چند نفر مرا دیده اند؟ من چند نفر را دیده ام؟ چند نفر با شادیهایم خندیدند؟چند نفر با غمهایم گریستند؟چند نفر را درک کرده ام؟با چند نفر درد دل کرده ام؟کجاها رفته ام؟آنروز که از بالا به زمین نگاه کردم خانه ما کجایش بود؟ا ایران را تشخیص دادم؟اصلا زمین را دیدم؟امروز که از زمین به آسمان نگاه کردم توانستم تشخیص دهم که آبی آسمان از چیست؟آنشب که برای اولین بار در طول 24 سال زندگی و در پس اینهمه جغرافیا خواندن ، تازه جغرافیای درک و تجربه مرا در برگرفت و از تصور اینکه زمین است که به دور خورشید می چرخد که روز را به شب وصل می کند نه خورشید، وحشت کردم چه کسی پاسخ مرا داد که اگر زمین می چرخد و اینهمه با سرعت که در طی 12 ساعت شب را به سحر فردا وصل می کند چرا من گردشش را نمی فهمم؟ اگر زمین یک کره سیبی است چرا آنان که آنطرف آنند پرت نمی شوند توی کهکشان؟

من در برابر مورچه ها غول پیکرم.دریا در مقابل من.اقیانوس در مقابل دریا و زمین در برابر اقیانوس . مشتری در برابر زمین و خورشید در مقابل مشتری. . .  و این قصه ایست که تا بی نهایت ادامه دارد.تا ابدیت.

خدایا چه چیز باعث شد من کوچک، من خیلی خیلی کوچک ، منی که حتی ذره هم نیستم.من که اصلا نیستم خود را بزرگ بدانم؟ وقتی از شکوه هیمالیا مو بر تنم راست می شود. وقتی اختراع ادیسون را بزرگترین اتفاق فیزیک تاریخ می دانم.وقتی هیتلر و آتیلا را خونریز ترین.وقتی یکی از آرزوهایم رفتن  به نیاگاراست و دیدن یک هنرپیشه را واقعه مهمی می دانم.وقتی از دیدن صحنه زایمان غش میکنم.وقتی آنقدر ضعیفم که یک تب ساده می تواند مرا 3 روز در تختخواب بخواباند. وقتی از دیدن مارمولک وحشت می کنم. وقتی حقوق 1 میلیون تومانی مرا غرق شادی میکند وقتی تحمل گرمای خوزستان و سرمای تبریز را ندارم. وقتی باب میل نبودن ناهار ظهر، اخمهایم را در هم میبرد. وقتی شیطنت های ایمان و مالیدن شکلات صبحانه اش روی فرش را مصیبت می دانم فقط چون  دستبافاست و  سه میلیون بابتش هزینه کرده ایم. وقتی همیشه نماز صبحم قضاست و من ککم هم نمی گزد. وقتی نماز خواندن آدمهای اطرافم را هنر می دانم نه وظیفه. خدایا وقتی حتی آنقدر کم ظرفیتم که حماسه عاشورا در ذهنم نمی گنجد.. وقتی آرزوهایم، وقتی دلخوشیهایم، وقتی ترسهایم، وقتی گرفتاریهایم اینهمه کوچکند...خدایا چطور خود را بزرگ می دانم؟

وقتی یک تمساح می تواند مرا ببلعد و من حتی قدرت جنگیدن نداشته باشم. خدایا چه چیز؟ چه چیز مرا اینهمه مغرور می کند که مقابلت قدعلم کنم؟ خدایا من کیستم؟ اصلا کسی هستم؟ تو کیستی؟ تو کیستی که اینچنین صبور، مرا، ما را و این همه ناسپاس و سرکش و یاغی را در آغوش کشیده ای، میکشی و ...خواهی کشید.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط سمیه| |

خدایا زین شگفتیها دلم خون شد

دلم خون شد

سیاووشی در آتش رفت و زان سو...

خوک بیرون شد..

                                          دکتر شفیعی کدکنی.

 

پ.ن:اوضاع خرابه.

از نظر انسانی البته.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط سمیه| |

۱.یکی از دوستان گلم یه کامنت خصوصی گذاشته واسم یه شعر بسیار بسیار زیبا گذاشته توش.البته دو تا. یکیش طنزه یکیش مال منه. یعنی دارم دیوونه میشم بسکه قشنگن.می نویسمشون تو دفترم.

راستی بهم گفته ایشون(یعنی من) دل ندارم.به عبارتی سنگدلم!

می گم نکنه باشم؟

 

۲.یه کلیپ زایمان طبیعی دیدم . کل کلیپ ۴ دقیقه بود.من ۲۵ بار زدم رو استپ تا فیلم تموم شد.تازه صداشو هم قطع کرده بودم داد و فریادای زنه رو نشنوم. فشار خونم افتاد. دهنم هم تلخ شد!

من طی یک عملیات خفن گفتم من بچه دار نمیشم.چی؟سزارین؟ اونو هم آخه کلیپشو دیدم بدبختی.اون دیگه از این یکی صد پله بدتر!

 

۳. اخلاقم شده مث سگ. حوصله موصله نداریم.هی هم به این و اون فحش میدیم.

 

۴.آقا من بدبخت اینترنت ندارم.کامپیوتر که سالگرد مرگشو باید بگبربم چند وقت دیگه.لپ تاپ مبارکم رو هم که مردشورشو ببرن کلا.

 

۵.مخلصیم کلآ.

 

۶.صبح تا شب مث اسب دوندگی میکنم. کمبو.د خواب دارم در حد مرگ.

 

۷.مجددا ممنون.شعرت فوق العاده بود به خدا دوست عزیزم.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سمیه| |

ای صمیمی ای دوست...

تو لبت همچو صدف

خنده ات مروارید...

و نگاهت دریا..

 

تو کلامت شیرین

همچو یک شاخه نبات

تو کلامت رنگین

رنگ یک موج که از قلب و تنت می آید

گاه آهسته و گه داد زنان می آید

همتت سبز چو یک سروستان/ که ندیده ست خزان

و دلت سرگردان

 

و به گردو ماند قلب آن یار گران

که بود سخت به ظاهر و درون نرم بود/گر که ره یابی به میان

 

تو دمت سرد و گهی گرم مثال الفصل است

گه به رسوایی خورشید و گهی چون برف است...

 

جزر و مد ماند اشکال حضورت که نمایان کند آن روح درونت

در ته خط چه بگویم

که بود فهم دورنت اندکی بیشتر از حرف برونت

و ۲ صد حیف نخواهد *

که نمایان کند آن سر درونش اینجا

 

*: همان دوست عزیزی که این شعر را در وصف من سرود...و از من خواست اسم او را اینجا نیاورم...

پ.ن:ممنون.برای شعر زیبایت...اینجا ثبتش کردم.حتی اگر نباشم و نباشی شعر تو اینجاست...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط سمیه| |

تنها عده معدودی به این فکر میکنند که تو چقدر "انسانی"...

و عده بسیاری به این نگاه می کنند که تو چقدر "زنی" !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط سمیه| |


Design By : Night Skin